تبليغاتX
دود می خیزد زخلوتگاه من

دود می خیزد زخلوتگاه من

دود می خیزد ز خلوتگاه من استاد کاتوزیان
کس خبر کی یابد از ویرانام؟

با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام؟
دست از دامان سحر برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویشرا از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریا بی خبر

 بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید

تا بدین منزل نهادی پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گرچه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها:
صبح می خندد به راه شهر من
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن


نوشته شده توسط بنده در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 3:13 | لینک ثابت |